خرید بک لینک
دوست داشتن بعضی آدمها مثل اشتباه بستن دکمه های پیراهن است تا به آخرش نرسی نمی فهمی که از همان اول اشتباه کرده ایاوغوز آتای فاصله ها هرگز مانعی برای دوست داشتن برای عشق نیستند درست اما اگر من اینجا گریه کنم آیا در دوردست ها گونه های تو خیس خواهند شد ؟جمال ثریا نباید از توفرشته می ساختمبا پای خودت آمدیبا بال هایی که برایت ساختمرفتیمحسن حسینخانی

برچسب: نویسنده: یاسین عباسی تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 17:49

عزیز بروجردی بود با اینکه بعدها سفر های خارجی و اقامت های کوتاه مدت در کنار عمو خسرو(پسرش وکوچکترین عمویم)را هم تجربه کرد اما یک بروجردی اصیل باقی ماند و با همان لهجه شیرین آن صحبت می کرد.عزیز خواهری داشت که او را خاله خانم یا حاج خانم صدا می زدیم.خاله خانم یک پا خانم جلسه ای بود و من همیشه از صلابت او واهمه داشتم.اما روزگار با او خوب تا نکرد.سه بار ازدواج کرده بود و هر سه شوهرش به رحمت خدا رفته بودند واز هر کدام یک پسر داشت که کوچکترین آنها محسن بود. محسن یک سال از من کوچکتر بود من و او و امیر که پسرعمه من و پسر خاله او بود خیلی با هم جور بودیم البته منزل آ

برچسب: نویسنده: یاسین عباسی تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 21:07

تا شابد یک سال پیش،خودم را جوان حس می کردم.حالا اگر نگویم جوان،اما خیلی از دوران پیری و دیار مرگ دور میدیدم.چابک بودم و کاری و سخت کوش.موهایم بیشتر از 80 درصد سیاه داشت و قدرت 16 ساعت کار سنگین بدنی را داشتم.خیلی در بند رویاهایم نبودم چون انگار هنوز هزارباده ناخورده در رگ تاک و هزارسال دیگر برای کوشیدن و به هدف رسیدن را داشتم.اینکه در این سوی دنیا میگویندage is nothing but a number کانلا برایم مصداق داشت،مصداقش خودم بودم.اما حالا در فاصله چند ماه مانده به پنجاه سالگی،خودم را بسیار خسته،درمانده و کم توان تر از آنی میبینم که به دلخوشی هایی مثل آن ضرب المثل دلخوش کن

برچسب: نویسنده: یاسین عباسی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 21:50

میخواهم خیلی چیزهارا تغییر بدهم میخواهم لباس های شاد بپوشم مدل موهایم را عوض کنم بیشتر تفریح کنم، شاد باشم به جاهای که تابه حال نرفته ام،بروم با کسانی که نمی شناسم برخورد کنم تصمیم دارم کلا مسیر زندگیم راعوض کنم جور دیگری زندگی کنم هرجوری که تا به حالا نبوده ام،باشم از تردیدهایم فاصله بگیرم واز ترس هایم دیگر به حرف مردم بی اعتنا باشم نظر کسی در مورد انتخاب هایم وعقایدم برایم مهم نباشد شاید به سفر رفتم برزیل یا کلمبیا شاید هم دومنیکن هرجایی که مردم با عقاید پوسیده اشان مانع شاد بودنم نباشند و مانع زندگی کردنم آنجور که دوست می دارم فکر میکنم پایان

برچسب: پرده آخر, نویسنده: یاسین عباسی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 21:50

دیروز آخرین روز لانگ ویک اند بود.تنها در خانه نشسته بودم که مادرم زنگ زد گفت به اشکان(برادر کوچکترم) هم گفته است که نهار پخته با هم به منزل من بیایند نهار را دور هم بخوریم و بعد برویم سر خاک پدرم.خانم و بچه برادرم هم مثل من ایران هستند.مادرم هم که بعد از فوت پدرم تصمیم گرفت تنها اما مستقل زندگی کند.پس هر سه تنها بودیم گیرم که تنهایی ما یکی دو ماه و تنهایی مادرم یکی دوسال بود. اما هر چه باشد مادر،مادر است و به فکر اینکه قدمی برای بچه هایش بردارد حتی اگر آن قدم پر کردن تنهایی یک روزشان باشد.وقتی که آمدند هنگام نهار به این فکر می کردم که سه پنجم خانواده دور هم

برچسب: غروب دوشنبه, نویسنده: یاسین عباسی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 21:50

صفحه بندی